اَه
شش روز کاری هفته رو به دو دسته تقسیم کردم. سه روز در هفته از صبح زود تا هشت شب برم فضای کار. برای کارهای به شدت نیازمند به اینترنت خوب. سه روز هم بمونم خونه و به کارهای کمتر اینترنتی بپردازم. زبان بخونم و کتابهای تخصصی و.. اگر چه در همین روزها هم جلسههای آنلاین دارم ولی هنوز فضای کاری که جلسات پر سر صدام رو اونجا بتونم تشکیل بدم پیدا نکردم. البته میشناسم ولی فعلا بودجهش را ندارم! بگذریم،دیروز روز خوبی بود یعنی سرم گرم کارها بود حسابی.این وسط ها هر از گاهی میاومدم سر میزدم اینجا. میدیدم اوههه، قابلمه و ماهیتابهای هست که به سمت هم پرتاب میشه. راستش یک لحظه عمیقاً بدم اومد از اینجا:( اصلا احساس کردم بودن در همچین محیطی، خیلی چیپه کلاً! حالا اینو میگم چند تا ماهیتابه هم پرت میشه سمت من.
بعد جدا از دیروز، گاهی میرم کامنت بذارم در وبلاگ دوستان! همین جوری خودم میریزم به جای برگهام، وقتی کامنت های قبلی رو میخونم چون اونجاها دیگه کار از این حرفها گذاشته و داس و چکش پرت میشه.
خلاصه که حس بسیار بدی پیدا کردهم. فاخر سیه چشم هم که رفت...
هعی، برم چایی دم کنم و زبان بخونم که خربزه، آب است!
.
فقط از برکات جنگ های درون بلاگیکسی دیروز، با وبلاگ ماهان آشنا شدم. اونقدر لذت بردم از تلاشگری و هدفمندی از این پسر. که نتونستم بر احساسات خواهرانه مادرانه فائق بیام و « پسرِ قشنگممم!» خطابش کردم.
اصلا من متین و ماهان رو میبینم یاد داداش خودم میافتم، ذوق زده میشم.
درد و بلاتون بخوره تو سرِ حاشیه پردازان، پسرهای گلم:)))